تبلیغات
شهید آوینی - شهید آوینی :::گفت¬وگو باپول جمع¬کن عضو باند مخوف سرقت مسلحانه از بانک های مشهد

شهید آوینی

بیاد شهید آوینی : مدافعان ولایت ، مشتاقان شهادت

 

شهید آوینی :::گفت¬وگو باپول جمع¬کن عضو باند مخوف سرقت مسلحانه از بانک های مشهد

 

نوشته شده توسط:عاشق شهید آوینی ، ما اهل كوفه نیستیم علی تنها بماند


خراسان -
نویسنده: سید خلیل سجادپور

عضو باند سرقت های مسلحانه از بانک های مشهد که هنگام تعقیب و گریز، آخرین گلوله های خود را به سمت ماموران انتظامی شلیک کرد و موجب آسیب سطحی یکی از ماموران شد گفت: فرصت استفاده از نارنجک را پیدا نکردم.

به گزارش خراسان، عضو باند مخوف سرقت های مسلحانه که پشت میله های بازداشتگاه با خبرنگار ما سخن می گفت، افزود: ۳۲ سال دارم و ۱۱ سال قبل با دخترعمویم ازدواج کردم که حاصل آن ۲ پسر ۸ ساله و ۳ ماهه است. ما در روستایی نزدیک مشهد زندگی می کردیم. وی اضافه کرد: کلاس پنجم ابتدایی بودم که ترک تحصیل کردم و بعد از مدتی در یک مغازه قصابی در میدان شهدای مشهد مشغول کار شدم.

آن روزها مهدی (سرکرده باند) که با پسرعمه ام دوست بود صبح ها همراه پسرعمه ام به در مغازه قصابی می آمد که ما با هم آشنا شدیم اما بعد از سرقت مسلحانه از بانک خیابان شهید مطهری در سال ۸۳، مهدی فراری شد و دیگر او را ندیدم تا این که سال گذشته با شماره تلفنی که از برادرم اصغر (عضو دیگر باند که در درگیری با پلیس کشته شد) گرفته بود با من تماس گرفت و گفت کارت دارم. به او گفتم من الان با فرد دیگری در یک مغازه قصابی در چهارراه خواجه ربیع شریک شده ام و سپس آدرس مغازه را به او دادم.

متهم پرونده سرقت‌های مسلحانه ادامه داد: شب بود که مهدی به مغازه ام آمد و پس از مصرف موادمخدر، در مغازه را قفل کرد. او حتی کابل تلفن را از پریز کشید و گوشی های تلفن همراه را نیز خاموش کرد چون می ترسید کس دیگری حرف های ما را بشنود. آن شب مهدی گفت: می خواهم به بانک بولوار ایرج میرزا [جلال آل احمد] دستبرد بزنم اما چون برادرت اصغر در آن بانک حساب دارد، نمی توانم او را با خودم ببرم ممکن است کارمندان از طریق صدا یا قیافه اش او را شناسایی کنند. گفتم بگذار کمی فکر کنم بعد به تو خبر می دهم. شب دیگر او مرا به خانه مجردی اش دعوت کرد و ما تا نیمه های شب مشغول استعمال موادمخدر شدیم. پس از آن به اطراف بانک مورد نظر رفتیم و همه جوانب را بررسی کردیم اما من پشیمان شدم و گفتم نمی آیم! دوباره به خانه مهدی برگشتیم و باز هم مشغول استعمال مواد شدیم در همان حال مهدی گفت: تا جایی می روم و برمی گردم اما حدود ۱۵دقیقه بعد از رفتن او من هم به مغازه ام رفتم. او زنگ زد و گفت: ترسیدی؟ گفتم این کار ما نیست من می خواهم کاسبی کنم.

رحمان.ک افزود: او شب دوباره به مغازه آمد و آن قدر از پول های بادآورده گفت که دیگر وسوسه شدم و قبول کردم. ظهر روز بعد با موتور به در بانک رفتیم.

مهدی دم در بانک ایستاد و من پول ها را جمع کردم. مدتی بعد هم دوباره با همین شیوه به بانک سه راه زندان (تربیت) دستبرد زدیم. پس از این سرقت او مرا با خود به کرمانشاه برد تا آب ها از آسیاب بیفتد. من حتی محل کارم را عوض کردم تا شناسایی نشویم.

من فقط در همین ۲ سرقت با مهدی همکاری کردم و او بقیه سرقت ها را با برادرم اصغر انجام داده است که من بی اطلاع بودم. وی گفت: این ماجرا گذشت تا این که هفته قبل دوباره به سراغم آمد و پیشنهاد سرقت از بانک شعبه فرامرزعباسی را داد اما گفت: این دیگر آخرین سرقت است باید این کار را ببوسیم و بگذاریم کنار. ابتدا قرار بود روز پنجشنبه به بانک دستبرد بزنیم ولی وقتی جلوی بانک رسیدیم چند مامور انتظامی مشغول پلمب یک مغازه بودند با دیدن آن ها منصرف شدیم و بازگشتیم. آن روز برادرم گفت: رحمان! تو در این سرقت با ما نیا چون زن و بچه داری ممکن است اتفاقی بیفتد. اگر در این میان دستگیر هم شدیم من همه چیز را به گردن می گیرم.

با این حرف برادرم من به فرودگاه رفتم تا برای عزیمت به شیراز بلیت بگیرم ولی آن روز بلیت گیرم نیامد و دوباره برای استعمال مواد به خانه مهدی رفتم. وقتی به او گفتم من نمی توانم در این سرقت با شما بیایم گفت: اصغر به تو حسودی می کند، این آخرین سرقت ماست بعد از آن که پول زیادی گیرمان آمد من به اروپا می روم و شما هم با آرامش به زندگی خودتان ادامه می دهید اگر شناسایی هم شدیم شما را با خودم به خارج از کشور می برم. دوباره مهدی مغز مرا شست وشو داد و قبول کردم که در آخرین سرقت همراهشان باشم. عضو باند مخوف سرقت های مسلحانه اضافه کرد: پس از انجام سرقت هر سه نفر سوار بر موتورسیکلت به طرف خودرو پژو که در نزدیکی محل سرقت پارک بود رفتیم. برادرم پشت فرمان نشست و من پول ها را در صندوق عقب گذاشتم و جلو نشستم. مهدی هم موتور را پارک کرد و با تاکسی رفت هنوز به تقاطع شهید ساجدی نرسیده بودیم که دیدم خودروی گشت پلیس پشت سرمان است.

ترسیدم و فریاد زدم اصغر گاز بده پلیس !با ویراژ خودرو، ماموران هم بر سرعت خودرو افزودند و آژیر می کشیدند. بخشی از مسیر را خلاف جهت رفتیم تا از زیر میدان شهید فهمیده به داخل صدمتری برویم در همین مسیر موتورسواری با خودروی ما برخورد کرد که احساس کردم سرش زیر لاستیک قرار گرفت ولی وقتی از او عبور کردیم دیدم زنده است. اسلحه کلت دست من بود آن را از پنجره بیرون بردم و به سمت ماموران شلیک کردم. دیگر وارد ۱۰۰متری شده بودیم که صدای گلوله ها زیاد شد.

احساس کردم یکی از گلوله ها به مامور انتظامی اصابت کرد ولی هنوز فریاد می کشیدم که برادرم گلوله خورد و گفت: بدبخت شدیم! خودرو پژو منحرف شد و با جدول ۱۰۰متری برخورد کرد من دیگر فرصت استفاده از نارنجک را پیدا نکردم. البته نحوه استفاده از آن را از مهدی آموخته بودم ولی فرصتی پیش نیامده بود که از آن استفاده کنم.

آن لحظه تا به خودم آمدم دیدم در محاصره نیروهای انتظامی هستیم. آن ها مرا دستگیر کردند و برادرم را به بیمارستان بردند حالا هم هیچ خبری از او ندارم یکی می گوید مرده اما دیگری می گوید زنده است! نمی دانم چه کنم. وی که ۴فقره سابقه کیفری در ارتباط با موادمخدر و روابط نامشروع در پرونده سیاه خود دارد افزود: از ۴ سال قبل مصرف مواد را شروع کردم البته هنوز مادرم نمی داند که من معتاد هستم.

دوست ندارم بچه ها به پسرم بگویند پدرت یک دزد بود! اصلا نمی دانم چرا به این راه کشیده شدم. این کارها عاقبتی جز بدبختی و آوارگی ندارد. الان هر شب در بازداشتگاه خواب می بینم که می خواهند مرا اعدام کنند اما باور کنید همه این بلاها را مهدی سر من آورد او نقشه های سرقت را می کشید که موتور را کجا بگذاریم و از کجا فرار کنیم یا چه موقع به بانک دستبرد بزنیم! من فقط پول ها را جمع می کردم. او خیلی دل ما را گرم کرده بود که اگر توسط پلیس شناسایی شدیم من شما را به خارج می برم. بعد از این همه کارهای خلاف هیچ پولی نداریم اصلا نمی دانم این پول ها را چگونه خرج کردم در حالی که باید تاوان سختی برای این جرایم بپردازیم. آن روزها مردم از ترس ما می لرزیدند و امروز ما از ترس اعدام می لرزیم.



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.